تبلیغات
حکمت - مورچة فیلسوف
جهان سر بسر حکمت و عبرت است.

مورچة فیلسوف

نویسنده :سجاد ذالی
تاریخ:دوشنبه 10 مرداد 1390-03:52 قبل از ظهر

مورچة فیلسوف

 

مورچه­ای بر صفحه کاغذی می­رفت. از نقش­ها و خط­هایی که بر آن بود حیرت کرد: « آیا این نقش­ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟»

 در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: «مرا حقیقتی آشکار شد.» گفتند: «کدام حقیقت؟»

گفت: « بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می­بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم، قلمی روان خواهیم دید که می­چرخد و نقش و نگار می­آفریند.»

 

در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند. گفت: « این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات، دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می­چرخاند و به هر سوی می­گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم­تر و شگفت­تر است.»

 

همگان اقرار دادند به بزرگیِ کشف وی. او را بزرگِ خود شمردند و سلطانِ عارفان و رئیسِ فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می­پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش­ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری­اند.

 این بار موری دیگر گریست. موران سبب گریه­اش را پرسیدند. گفت: « عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می­زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می­گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می­رسند که او را امیر نیست؟!»

منبع:حکمت با طعم درد



نوع مطلب : حکمت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.