تبلیغات
حکمت - سپیداری بلند
 
حکمت
جهان سر بسر حکمت و عبرت است.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سجاد ذالی
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان راجع به وبلاگ چیست؟







پنجشنبه 5 اسفند 1389 :: نویسنده : سجاد ذالی


بسم الله الرحمن الرحیم

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه  کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید؛ اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.



دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: 

نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگ تر، کمی بزرگ تر مرا می آفریدی.

 خدا گفت:اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگ تر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی. 

دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سال های بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.





نوع مطلب : قوانین طبیعت، حکمت، 
برچسب ها : سپیداری بلند، قوانین طبیعت، تیپ 35، 35 تکاور،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :